آنان که در شهر نان قسمت می کنند
او را لنگ نان گذاشته اند
تا هر زمان که لنگ هم آغوشی ماندند
او را به چکی سه رقمی بخرند
حالت تهوع دارم...
مامان ميگه:چي شده دخترم؟
(مامان من هرگز نپرسيد:چي شده؟)
حالت تهوع دارم...قلبم كند ميزنه..رنگم پريده....
مامان ميگه:(اق،عوق،اغ...حالا هر چي)بزن دخترم...
(مامان من هرگز نگفت:دخترم)
چهار انگشتي ميرم تو حلقم بلكه راهي باز شه...
مامان ميگه:نترس دخترم تو مي توني...
(مامان من هرگز نگفت:تو مي توني)
راهي كه باز نشد هيچ..اشكمم در اومد...
مامان اشكامو پاك ميكنه و ميگه:گريه نكن دخترم...
(مامان من هرگز اشكامو پاك نكرد)
دلم درد نمي كنه.فقط تهوع دارم.هواي اطرافم حالمو بدتر مي كنه...
مامان دستي تو موهام مي كشه و ميگه:پس يه چيز ديگه هست دخترم...
(مامان من هرگز دستي تو موهام نكشيد كه بفهمه من يه چيز ديگم هست)
مشت زدن به بالش تلاشه آخرمه...
مامان ميگه:پس فعلا بهتره تنهات بذارم دخترم...
(و اين كاري بود كه مامان من هميشه انجامش مي داد..تنهام مي ذاشت.
اين اون مادري بود كه شايد ميشد مادر من باشه و اين اون دختري بود كه شايد مي شد من باشم...)
تهوع دارم..يه چيزي اينجام گير كرده كه تكون نمي خوره نه بالا مياد نه ميتونم قورتش بدم...فكر كنم عادت كردم...
لعنت به اين تهوع هميشگي مخصوص روزاي باروني....
حمال اين زمان
حمال اين لحظه ها شده ام
بي چون و چرا از اين گوشه اتاق
به آن گوشه اتاق مي كشمش
الاغ هم مقصدش خانه اربابست
من چه ؟؟؟
هرجا تو باشي آرام و قرار ندارم
چيزي در من سركشي مي كند
نزديكتر كه مي شوي
از قامتم فرا تر مي رورد
روي زمين مي خزد و دورتر مي شود
رو كه بر مي گردانم نمي بينمش
اما مي دانم لحظه اي از من جدا نمي شود
هرجا تو باشي آرام و قرار ندارم
آنقدر نوراني هستي
كه هيچگاه
سايه ها رهايم نمي كنند...
خانه ام آرام
باران هم كه مي آيد
او هست،من هستم
شمع و گل و پروانه هم
خدايا
نكند كه خواب مانده باشي؟
بيدار شو
حريف ميخواهد اين بازي ابدي
شمع و گل و پروانه پيشكش
خدايا بيدار شو
عادت ندارم به اين همه خوشي...
خدايا تو گواهي
در اين آشفته بازار
بي خبران را گناهي نيست
همه از من بي خبرند و من از همه بي خبرتر
وقتي قاصدك هم خوش خبر نيست...
يادم آمد روزي با تمسخر مي گفتم:عشق ديگر چيست؟
چه كسي لايق اين است كه جانم فدايش كنم؟
چقدر به من بخشيده اند كه اينگونه ببخشم؟
مگر اينكه عقلم را باخته باشم...
خيلي از آن روزها نمي گذرد...زندگي رسم عجيبي دارد
اكنون چنان سرگردانم كه جز به جمع ديوانگان راهم نمي دهند
جان كه سهل است
اگر چيزي قيمتي تر از جان بود نثارش مي كردم
زندگي،قرعه را به نامم زدي
حال اين منم كه لايق عشق نيستم